|
خواندنی های اینجا نوشتنی نیستند...!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:14  توسط شاهرخ
|
٫مادرم _ طفلکی _ چقدر آرام ، هیجان را گرفته در بغلش
هی زمین خوردم و بلند شدم من ولی مرد این خطر بودم _
آمدم تا شبی که پلک زدی ؛ چشم هایت به مرده جان میداد
کاش حتا خدا پس از مردن ... عشق من را به من ببخشاید
می خواهم از جهنم سرد م جدا شوم می بوسمت ، که داغ بهشت خدا شوم می خواهم از تو ... تا نفسی تازه تر کنم مثل دریچه باز به سمت تو وا شوم آغوش می کشم به خودم می فشارمت تا بوی گل بگیرم و ... از خود رها شوم زل میزنم به مخملی سرخ گونه هات تا شاعر تغزل شرم و حیا شوم با حس یک پرنده به لب هات می رسم شاید که با جهان دگر آشنا شوم <<اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است>> باید دوباره از سر این شاخه پا شوم این بار هم مطابق معمول هرشبی آخر چقدر مسخره ی خواب ها شوم ؟؟!!! ... و عشق آمد و نبض زمان دگر گون شد << جهان قيافه ی ديگر گرفت >>ومجنون شد دو شاعر از لب داغ خدا دميده شدند وعشق بار گرانی به دوشش افزون شد يکی ش مرد ، که پابند عشق خود شده بود دلش شبيه اناری ترک ترک خون شد و زن ؛ که پلک زد و پشت چشم نازک کرد و دل به مرد سپرد و براش خاتون شد خوشش نيامدو ... شاعر به درد سر افتاد بدون چون و چرا از بهشت بيرون شد <<لقد خلقناالانسان فی کبد>>را خواند از آن به بعد جدايی در عشق قانون شد خدا به عهد خودش پشت پا نخواهد زد قسم به ذات خودش خوردو بعد مديون شد ـ که خواب عاشق و معشوق را بياشوبد و ... سرنوشت ، معمای چرخ گردون شد ... و شعر آمد و تسکين درد عاشق بود جهان شاعر از آن پس هميشه موزون شد بدون پلک زدن پای جاده ها دق کرد و خسته پا شد و راهی کوه و هامون شد ميان متن نفس گير و کلمه های لجوج ـ بهشت گمشده را ؛ هی سرود و داغون شد و کم کم از سر ناچاری از نفس افتاد و دلخوش از شب وشعر و شراب و افيون شد *** و ... عشق ، رمز همين زندگی و مرگش بود که تا ابد مرض شاعران مجنون شد این قصه بر اساس تمی سینمایی است
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:10  توسط شاهرخ
|
بر سراپای دلاویزت نمی پیچم چو شمع
قانعم زآن هر دو لب یک بوسه بس باشد مرا ؟؟؟؟؟؟؟ بجای وعده یک بوسه صد جان دادم وشادم نمیدانم گرم یک بوسه می دادی چه میدادم؟ ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: از دل به دلت راهی میخواهم ودیگر هیچ مکتوب نمی فهمم پیغام نمیدانم از جور روزگار نداریم شکوه ای این گرگ را به قیمت یوسف خریده ایم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 23:56  توسط شاهرخ
|
تک بیتی های ادبی وجالب وخواندنی
تاکی در انتظار قیامت توان نشست؟ برخیز تا هزار قیامت بپا کنی ،،،،،،،،،،،،،،،، درون خانه خود هر گدا شهنشاهیست قدم برون منه از حد خویش وسلطان باش ؟////؟؟؟؟؟/////؟؟؟///
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 23:29  توسط شاهرخ
|
سلام دوستان
بزودی در این وب لاگ مصاحبه ای که با افراد زیر صورت گرفته به نمایش گذاشته می شود مصاحبه با حاج صادق آهنگران مصاحبه با حاج حبیب الله معلمی (شاعر نوحه ها واشعار ۸ سال دفاع مقدس) مصاحبه با شاعر اهل بیت حاج محمد رضا آقاسی(این مصاحبه مربوط به ۳ ماه قبل از درگذشت مرحوم میباشد) مصاحبه با فوتبالیستهای استقلال تهران واهواز. با نظراتتان مارا یاریگر باشید. به امید حضور در عصر ظهور
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 23:3  توسط شاهرخ
|
سلام دوستان
امروز میخوام در مورد کلمه ای سخن بمیان آورم که آوازه اش از روزهای طفولیت تا کنون در گوشتان زمزمه شده است. از عشق همان کلامی که امروز لقلقه زبان خیلیها شده وهمگان بر این باورند که میتوان نام هرگونه علاقمندی را عشق گذاشت قبل از آنکه بخواهم در مورد عشق ومراتب آن برایتان شخن بگویم دوست دارم بدانم شما از عشق چه میدانید؟ واساسا آیا هر نوع علاقه عاطفی را عشق مینامید یا خیر؟ منتظر نظرات شما خواهم بود.شاهرخ
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 11:34  توسط شاهرخ
|
آنان که خاک را بنظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:56  توسط شاهرخ
|
اندر حکایات:
آورده اند که در این قسمت از روزهای آینده شاهد تکه های ادبی واخلاقی خواهید بود
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:54  توسط شاهرخ
|
آی هشدار دمی قافله را گم نکنیم
تا که امکان وضو هست تیمم نکنیم
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:50  توسط شاهرخ
|
شیعه آیا فقط اشک وآه است؟ این تصور بسی اشتباه است
اشک بی معرفت آب چشم است اشک با معرفت تیغ خشم است
گر حسینی شدی ترک سر کن فکر پرواز بی بال وپر کن
شیعه وعافیت وامصیبت دین واشرافیت وا مصیبت
ای شمایی که در خود خزیدید شیعه راستین یزیدید
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 0:28  توسط شاهرخ
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||