تبليغاتX
درمحضر لاهوتيان - شعرای امروز

 ٫مادرم _ طفلکی _ چقدر آرام ، هیجان را گرفته در بغلش
بعد نه ماه انتظار عزیز ، ناگهان را گرفته در بغلش


یک شب گرم نیمه ی مرداد که هوا دم گرفته بود از باد
ماه افتاده توی حوض حیاط ؛ ماهیان را گرفته در بغلش


پدرم ایستاده بر درگاه ؛ چشم هایش پر از سیاه و سفید
دست ها را کشیده سمت خدا آسمان را گرفته در بغلش


مادرم از دقایق اول شیر و شعر و شعور را آمیخت
نبض من با ترانه می زد و او ضربان را گرفته در بغلش


طاقچه ؛ رو به روی ما با عشق با ردیف کتاب می خندید
با غزل های حافظ و ... قرآن ... یک جهان را گرفته دربغلش


من از آن روزهای آغازین محکم و پر غرور بودم و سخت
مادرم تازه داشت می فهمید ، سبلان را گرفته در بغلش


365 روز  بعد ............... کم کم  از جای خود بلند شدم
پیش رویم چقدر راه دراز که خزان را گرفته در بغلش

هی زمین خوردم و بلند شدم من ولی مرد این خطر بودم _
تا چراغ امید دستم بود ... با خیال تو همسفر بودم

 

آمدم تا شبی که پلک زدی ؛ چشم هایت به مرده جان میداد
چشم هایی که نرم نرمک داشت قلب سنگ مرا تکان میداد


داشتم زنده می شدم در خود ، با غزل های تازه عاشق تر
شاعری _ زنده مرده _ را کم کم داشت اعجاز تو توان می داد


خواب دیدم خدای عاشق را ... گفت :  این هدیه ای به تو شاعر !
و چقدر عاشقانه با انگشت چشم های تو را نشان می داد


وااااااااای ... تقویم ها نمی فهمند ... تازه آن شب تولد من بود
که مرا خنده های تو آرام ، دست یک عشق ناگهان می داد

 

کاش حتا خدا پس از مردن ... عشق من را به من ببخشاید
بی تو حتا بهشت یعنی هیییچ ....................................




 

می خواهم از جهنم سرد م جدا شوم

می بوسمت ، که داغ بهشت خدا شوم 

می خواهم از تو ... تا نفسی تازه تر کنم

مثل دریچه باز به سمت تو وا شوم

آغوش می کشم به خودم می فشارمت

تا بوی گل بگیرم و ... از خود رها شوم

زل میزنم به مخملی سرخ گونه هات

تا شاعر تغزل شرم و حیا شوم

با حس یک پرنده به لب هات می رسم

شاید که با جهان دگر آشنا شوم

<<اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است>>

باید دوباره از سر این شاخه پا شوم

این بار هم مطابق معمول هرشبی

آخر چقدر مسخره ی خواب ها شوم ؟؟!!!




... و عشق آمد و نبض زمان دگر گون شد

<< جهان قيافه ی ديگر گرفت >>ومجنون شد

دو شاعر از  لب  داغ  خدا  دميده شدند

وعشق بار گرانی به دوشش افزون شد

يکی ش مرد ، که پابند عشق خود شده بود

دلش شبيه  اناری  ترک ترک خون  شد

و زن  ؛ که پلک زد و پشت چشم نازک کرد

و دل به مرد سپرد  و براش  خاتون  شد

خوشش نيامدو ... شاعر به درد سر افتاد

بدون چون  و  چرا  از بهشت بيرون شد

<<لقد خلقناالانسان فی کبد>>را خواند

از آن به بعد جدايی در عشق قانون شد

خدا به عهد خودش پشت پا نخواهد زد

قسم به ذات خودش خوردو بعد مديون شد ـ

که خواب عاشق  و  معشوق را  بياشوبد

و ... سرنوشت ، معمای چرخ گردون شد ...

و شعر آمد و تسکين درد عاشق بود

جهان شاعر از آن پس هميشه موزون شد

بدون پلک زدن پای جاده ها  دق کرد

و  خسته پا شد و راهی کوه و هامون شد

ميان متن نفس گير  و  کلمه های لجوج ـ

بهشت گمشده را  ؛ هی سرود و داغون شد

و کم کم از سر ناچاری  از نفس  افتاد

و دلخوش از شب وشعر و شراب و افيون شد

*‌*‌*

و ... عشق ، رمز همين زندگی و مرگش بود

که  تا  ابد  مرض شاعران  مجنون  شد




این قصه بر اساس تمی سینمایی است
برداشت نخست:                        
                       چقدر ابتدایی است -
اینکه: تو عاشق کسی اصلا نباشی و-
کارت مدام ( از چه ندانم سرایی ) است
از یک سلام ساده، شروع سکانس۲
شاعر! چقدر لحن صدایت خدایی است
خانم چقدر چشم شما حرف می زند
لحنش شبیه سادگی روستایی است
در واژه های شعر به دنبال چیستی؟!...
بی عشق شاعری چه قدر بی وفایی است
اول بگرد و گمشده ات را به چنگ آر
این شعر ها بهانه ی یک همصدایی است
توی سکانس بعد تو عاشق شدی و شعر
سرگرم عشق، همدم فنجان چایی است-
که توی آن کسی به تو لبخند می زند
لبخند ها که اول یک آشنایی است
مردی که از کبوتر قلبش پریده و ...
تا آسمان هشتم چشمت هوایی است
*
در خود فرو که می روی آزاد می شوی
این پیله ها مقدمه ی یک رهایی است
هی زیر گریه می زنی و بچه می شوی
شاید که ترس و واهمه ات از جدایی است
مردم چقدر پشت سرت حرف می زنند
.................................................
*
برداشت نهایی این تم جنایی است
تو قاتل کسی شده ای که چه بی گناه...
جرمش در انتظار تو سر در هوایی است -
وقتی پرنده ی سر بامش پریده است
وقتی همیشه منتظرت - تا بیایی - است
*
حالا بیا و خاطره های مرا بیار
بعدا برو جواب چرای مرا بیار
 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 12:10  توسط شاهرخ  |