از دیر رسیدن متنفرم... از مورد نصیحت واقع شدن.. از سرگردانی.. از اینکه ندونی کجا میخوای بری..کجا باید بری!! بدم میاد...میفهمید؟...متنفرم!
از نیمکتهایی که توی سایهاند بدم میاد... از باد سردی که میاد.. از تریاهایی که یا شلوغ و پر از دودند... یا بسته!!! از آدمای آشنایی که توی خیابون دیده میشن بیزازم... از گوشیم هم بدم میاد...اصلا به درد فضولی نمیخوره!! از تقویمهایی که توش پر از اسرار باشه...
دوس دارم همیشه کاپیتان تیمم باشم! یه تیم ِ یک نفره!! اینقدر یک نفره ... اینقدر کاپیتان محبوب.. که مربی نتونه اخراجم کنه!! میفهمید؟؟؟؟؟
از همه بیشتر از ساعت ۶ عصر بدم میاد... مثل ۸:۳۰ صبح...نمیخوامشون هیچوقت....هیچوقت!!!... از کاپشنی که جیب نداره متنفرم.. از دستای سردی که با هـــا کردن هم گرم نمیشن... از دستای گرم خودمم متنفرم... کاپشنمو دوس ندارم...کلی جیب داره، ولی به هیچ دردی نمیخورن! از حرف نزدن خودم بدم میاد...
یه نفر هر چقدرم دوسِت داشته باشه، بازم حرفت میتونه براش ناراحت کننده باشه... (اینو باید بفهمم... اینو باید بفهمم...اینو باید بفهمم...)!!!!!!
از تاکسیهایی که زود به مقصد میرسن بدم میاد..از اینکه وقتی حرفات برای گفتن میاد که دیگه دیر شده... از دیر رسیدن و زود رفتن متنفرم...میفهمید؟
و دلخوشیها چه زود تموم میشه و جاشو به دلتنگیها میده!!
و دلخوشیها چه زود تموم میشه و جاشو به دلتنگیها میده!!
و دلخوشیها چه زود تموم میشه و جاشو به دلتنگیها میده!!
و دلخوشیها چه زود تموم میشه و جاشو به دلتنگیها میده!!
میفهمید؟؟